Wednesday, 10 June 2015

خاطره اي از يك معلم شهيد



خاطره اي از يك معلم شهيد
غلامحسين بيريا يكي از معلمين آزاده هواد ار مجاهدين بود  محل سكونت اش بخش اباتر صومعه سرا بود  يك مادر پير داشت ورسيدگي هاي مادرش خودش بعهده داشت  مادرش نيز خيلي اورا دوست داشت و بارها گفته بود كه خدا وند يك پسر مجاهد به من  داد تا در دوران پيري اعصاي دستم باشد   آموزش و پرورش صومعه سرا چند بار خواست اورا به  شهرستانهاي ديگر منتقل كند ولي به خاطر رسيدگي به مادرش قبول نكرد.

غلامحسين بيريا معلم زبان انگليسي درمدرسه هاي راهنمايي بود وقبل از پيروزي انقلاب معلم زبان من هم بود  درسال 60   اورا در شب موقع استراحت دستگير كرده بودند  وباهمان لباس خواب به زندان سپا ه آورده بودند   به هنگام دست گيري به قصد كشتن اورا زده بودند  دست اش و پايش شكسته بود و دنده هايش به شدت آسيب ديده بود و به  هنگام استراحت به شدت نفس مي كشيد واز شدت درد خواب اش لحظه اي بود  آدم از بيرون كه نگاه مي كرد ومشكل نفس كشيدن اورا مي ديد فكر مي كرد بعد از چند دقيقه دارد تمام مي كند  -  درزندان به او  لباس ندادند و او را هم به دكتر نبر دند
بعد از مدتي يك شلوار كهنه وپاره  ار تشي به او دادند  كه خيلي ا فتضا ح بود ممنوع ملاقات بود
ونمي گذاشتند چيزي بنام  او  وارد زندان شود  خيلي كينه حيواني عليه او داشتند
علتش اين بود كه برايش چندين بار پيام داده بودند چه از طريق آموزش وپرورش و چه از طريق سپاه و امام جمعه كه از مجاهدين دست بردار وبيا توبه كن و امان نامه بگير وبه صف ما ملحق شو .......
ولي غلامحسين درجواب گفته بود  من آدمي بالغ و داراي اراده واختيار وآگاهانه اين مسير را انتخاب كردم  وترسي از دادن جان خود دراين مسير ندارم
يك روز در يك جابجايي بين اتاق هاي زندان سپاه موفق به ديدن او شدم خيلي سريع گفت من كارم تمام است  بعد از چند روز ديگر اعدام خواهم شد  زيرا ماكزيمم فشا ر روي من از هر نظر بود كه توبه كنم ولي تو دهان بالاترين و پايين ترين نفر شان زدم  وسرانجام به من گفتند مي خواهي با اعدام خود از خودت يك قهر مان  بسازي 
بيريا آدمي شوخ طبع وخنده برلب بود  بااينكه خيلي درد داشت و با مشكل نفس مي كشيد با يك تبسم وبا صداي زير گوشي گفت  : من ديگر مسعود را  نخواهم ديد و اگر روزي او را ديدي بگو  از قول من به او بگو  بيريا    بيريا سر و جانش را در راه تو داد واگر كلاه و يا ساعتي داشتم بعنوان نشانه
وفاداري به مسعود برايش مي فرستادم  ولي متاسفانه حتي نگذاشتند دمپايي با خود بياورم .....بعد از چند روز اعدامش كردند 
ميخواهم بگويم كهكشان روز 23خرداد 94 روي ميخ ها وپايه ها و فوندانسيون مستحكم فداي بي چشمداشت  وبيكران و روي عزم و اراده خلل ناپذير عنصر مجاهد خلق بنا شده است  و با دريايي از خون پاك مجاهد خلق آبياري گرديده است  و از 30 خرداد سال 60 تا به امروز  قانونمند وبا سير تكاملي اوج گرفت وبه كهكشان امروز رسيد دركاكلش خواهر مريم قرارگرفته است


No comments:

Post a Comment