Wednesday, 10 June 2015

يادداشتهاي يك مجاهد




يادداشتهاي يك مجاهد
يادي ازيك شهيد قتل عام كه همواره در ذهنم اورا به عنوان يك مجاهد عاشق برادر مسعود تحسين  ميكنم.
محمد ميرفارغ مليشياي پرشوروعاشق برادر مسعود هميشه اين جمله ورد زبانش بود وميگفت شما مرا تجسم كنيد كه در بالاي دار يا تيرباران با ياد ونام مسعود دارم لبخند مي زنم .

ازاو خاطرات زيادي درذهنم مانده است .سال61 بود در بند209 اوين درب سلول بازشد بازجو گفت چشم بند را ببند بيا بيرون ؛ دراتاق باز جوي منتظربودم صداي محمد را شنيدم اول جواب اورا ندادم وپشتم رابه اوكردم
اوباناراحتي سوال كرد اين كارها براي چيست؟ من گفتم چرا تورا نزد من آوردند نكند بريدي آمدي مرام هم ببراني با بغض درگلو گفت به نام مسعودسوگندميخورم همان عهد پيماني كه ازروز اول بسته ايم كه بالاي داربانام مسعودلبخند بزنم هستم . ازوضعيت اش سوال كردم تعريف كرد چندروزقبل يك پاسدار به برادر مسعود بد دهني كرده بود چون دستم به او نمي رسيد به اوگفتم بيا جلو مي خواهم يك چيزي درگوش توبگويم وقتي جلوآمد ازدريچه در اتاق با مشت بردهان اوكوبيدم كه دو دندان اوشكست.اين روزها كه داريم به كهكشان نزديك ميشويم وخواهرمريم دركهكشان ها باآن شور بي نظير  از  برادرمسعود ياد ميكند باخودم ميگويم اگر محمد بود چكار ميكرد.

No comments:

Post a Comment